مغازه( یاقو ) هم به تاریخ پیوست.

سالها قبل در وبسایت کلوب cloob.com مطلبی را نوشتم . الان که به یاد آن مرحوم افتادم می خواهم همه دوستان بدانند که درد دلم چه بود و چه نوشتم .

مغازه( یاقو ) هم به تاریخ پیوست.

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،

 

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

 

به من چیزی بگو شاید ، هنوزم فرصتی باشه

 

هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیداشه

 

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست

 

یه کاری کن برای ما ، اگه مایی هنوزم هست

 

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

 

دوباره قلم به دست گرفته ام تا برایتان بنویسم از دریای دلواپسی های شهرزندگیم

 

از اینكه در گوشه ای از جاده ی غربت دركناریكی از آخرین آشیانه های پرستوی مهاجر نشسته ام

 

و نگاهم به قدم هایی است كه خواهند رفت

 

بخوان ، بیشتر بخوان درد دلهای تازه مرا ... .

 

دوست دارم بنویسم بی آنكه درجستجوی قافیه باشم

 

بی آنكه واژه ای را انتخاب كنم ، می خواهم ازجهان ساده ام بنویسم

 

خدایا یاری ام ده كه همیشه بنویسم ....

 

می خواهم گام هایم رامحكمتر از قبل بردارم و مثل باد از كوی و برزنها بگذرم

 

وبه آشیانه ها ی دوستی برسم !!

 

امروز می خواهم از كسانی بنویسم كه می دانم بیش از37 سال از عمرشان را در پای دكه ای ومغازه ای پر از عشق سپری كردند....آری از روزنامه فروش قدیمی شهرمان كاك ( یاقو ) یعقوب وكاك عمر یوسفی كه همه فرهنگیان وفرهنگ دوستان كم وبیش چند باری مهمان دكه شان بوده ایم ...از كسانی می نویسم كه اولین بار در مغازه كوچكشان ((كه در میدان قدیمی شهر قرار دارد )) با اسم زیبای عشق آشنا شدم .

 

در آن سكوی كوچك مغازه بود كه با هر نوع كتابی از بزرگان علم وفرهنگ وادب سرزمینم آشنا شدم .

 

آنان را به حق می توان پدر مطبوعات شهرمان نامید . پدر فرهنگ امروزی شهرم صدایشان میكنم . چون اولین بار آنان بودند كه من وامثال من را با دنیای بزرگ اطرافمان در آن مغازه كوچكشان آشنا كردند .

 

آنان از همان اصحاب خدمتگزاران وقهرمانان دیروز وفراموش شدگان امروزند .

 

اكنون دیگر آنان نیستند ونخواهد بود تا كتاب های مولوی و....را از آنان بگیریم.

آری دیگر نیستند كه برایمان روژ ژمار ( تقویم ) كوردی بیاورد ... دیگر نخواهد توانست بر سر كار برود ...آنان كه هر كدام نان آور خانواده ای پر جمعیت هستند دیگر نخواهند توانست هر روز روزنامه عصر واطلاعات وروزنامه های كردی وكتب هورامی را برایمان به ارمغان وهدیه بیاورند ....روزنامه پیك سنجش ی كه هر كدام از ما و بزرگتر های ما كه در روزگاری بس دراز وهنگامی كه نتایج كنكور را اعلام می كردند در جلو مغازه اش صف می كشیدیم ...تا او بیاید واز شهر برایمان پیك خوشبختی به ارمغان بیاورد آری مغازه او به تاریخ پیوست ...

 

آری ما هرگز به او وامثال او نگفتیم كه : دست مریضا ، خسته نباشید و.....تقصیر از ما نیست ، بلكه رسم زمانه اینچنین است چون ما همان ...

 

ما همان زنده كشان مرده پرستیم .

 

آنها به خاطر درد همیشگی فقر مجبور به حراج مغازه خود شده اند وبه دنبال آشیانه ای می گردند كه دوباره آن را بسازند .همان آشیانه مطبوعات .....ولی متاسفانه مسئولین شهر ما قدر وقیمت این چنین افراد دلسوزی را نمی دانند وبا آنان سر ناسازگاری دارند ....

 

مجالی برای سخن نیست اما خلاصه عرض كنم :

 

بیا تا قدر یكدیگر بدانیم

 

ما که میترسیم از هجرت دوست

کاش میدانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد

کاش میدانستیم حس دلتنگی هر روز غروب چه دلیلی دارد

کاش میدانستیم که سفر یعنی چه

و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود می لرزد

 

بیا تا قدر یكدیگر بدانیم كه تا ناگه ز یكدیگر نمانیم

 

گهی خوشدل شوی از من كه میرم

 

چرا مرده پرست و خسته جانیم؟

 

غرضها تیره دارند دوستی را

 

غرضها را چرا از دل نرانیم؟

 

كنون پندار مردم، آشتی كن

 

كه در تقدیر ما چون مردگانیم

 

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

 

رخم را بوسه ده كه اكنون همانیم

Amin Qhaderpour